یک درختِ پیرم و سهم تبرها می‌شوم

یک درختِ پیرم و سهم تبرها می‌شوم
مرده‌ام، دارم خوراکِ جانورها می‌شوم

بی‌خیال از رنجِ فریادم ترد‌ّد می‌کنند
باعث لبخندِ تلخِ رهگذرها می‌شوم

با زبان لالِ خود حس می‌کنم این روزها
هم‌نشین و هم‌کلامِ‌کور و کرها می‌شوم

هیچ‌کس دیگر کنارم نیست، می‌ترسم از این
این‌که دارم مثل مفقودالاثرها می‌شوم

عاقبت یک روز با طرزِ عجیب و تازه‌ای
می‌کُشم خود را و سرفصلِ خبرها می‌شوم

نجمه زارع

غم که می‌آید در و دیوار، شاعر می‌شود

غم که می‌آید در و دیوار، شاعر می‌شود
در تو زندانی‌ترین رفتار شاعر می‌شود

می‌نشینی چند تمرین ریاضی حل کنی
خط‌کش و نقاله و پرگار، شاعر می‌شود

تا چه حد این حرف‌ها را می‌توانی حس کنی؟
حس کنی دارد دلم بسیار شاعر می‌شود

تا زمانی با توام انگار شاعر نیستم
از تو تا دورم دلم انگار شاعر می‌شود

باز می‌پرسی: چه‌طور این‌گونه شاعر شد دلت؟
تودلت را جای من بگذار شاعر مـیـشــود

گرچه می‌دانم نمی‌دانی چه دارم می‌کشم
از تو می‌گوید دلم هر بار شاعر می‌شود

نجمه زارع

همیشه برده خواه تو ، همیشه مات خواه من !

همیشه برده خواه تو ، همیشه مات خواه من !
بچین ، دوباره میزنیم ، سفید تو ، سیاه من !

ستاره های مهره و مربعات روز و شب
نشسته ام دوباره روبه روی قرص ماه ، من !

پیاده را دو خانه تو و من یکی نه بیشتر
همیشه کل راه تو ، همیشه نصف راه ، من !

تمسخر و تکان اسب و اندکی درنگ ، تو
نگاه و دست بر پیاده باز هم نگاه ، من !

یکی تو و یکی من و یکی تو و یکی نه من !
دوباره رو سفید تو ، دوباره رو سیاه من !

دوباره شاد لذت نبرد تن به تن تو و
دوباره شرمسار ارتکاب این گناه من !

تو برده ای و من خوشم که در نبرد زندگی
تو هستی و نمانده ام دمی بدون شاه ، من.

 غلامرضا طریقی

روز اول بی‌هوا قلب مرا دزدید و رفت

روز اول بی‌هوا قلب مرا دزدید و رفت
روز دوم آمد و اسم مرا پرسید و رفت

روز سوم آخ! خالی هم کنار لب گذاشت
دانه‌ی دیوانگی را در دلم پاشید و رفت

روز چارم دانه‌اش گل داد و او با زیرکی
آن غزل را از لبم نه از نگاهم چید و رفت

با لباس قهوه‌ای آن روز فالم را گرفت
خویش را در چشم‌های بی‌قرارم دید و رفت

فیل را هم این بلا از پا می‌اندازد خدا !
هی لب فنجان خود را پیش من بوسید و رفت

او که طرز خنده‌اش خانه خرابم کرده بود
با تبسم حال اهل خانه را پرسید و رفت

تا بچرخانم دلش را نذرها کردم ولی
جای دل، از بخت بد، دلبر خودش چرخید و رفت

زیر باران راه رفتن، گفت می‌چسبد چقدر!
با همین حالش به من حال دعا بخشید و رفت

استجابت شد چه بارانی گرفت آن‌شب ولی
بی‌ من او بارانیش را پا شد و پوشید و رفت

روز آخر بی‌دعا بی‌ابر هم باران گرفت
دید اشکم را نمی‌دانم چرا خندید و رفت

قاسم صرافان

کسی که در حضور تو غزل ارائه می کند

کسی که در حضور تو غزل ارائه می کند
حرف نمـی زنـد تو را عـمل ارائه می کند

فقط برای کام خود، لب تو را نمی گزم
کسی که شهد می خورد، عسل ارائه می کند

نشسته بین دفترم نگام لرزه افکنت
و صفحه صفحه شاعرت گسل ارائه می کند

به کُشته مرده های تو قسم که چشم محشرت
به خاطر معاد تو اجـل ارائـه می کند

رفاه دستهای تو شنیده ام به تازگی
برای جذب مشتری "بغل" ارائه می کند...!

بگو به کعبه از سحر، درون صف بایستد
ظهر، قریشِ طبع من، هُبل ارائه می کند

ظهر، کلاس دینی و من و تو و معلمی...
که هی برای بودنت علل ارائه می کند

و غیبتی که می زند، برای آن کسی است که...
نشسته در حضور تو غزل ارائه می کند

کاظم بهمنی

چشم هاي تو قوطي رنگ اند

چشم هاي تو قوطي رنگ اند همه جا را سياه مي گيرد
به تو نزديك مي شود شب من نفسم بوي ماه مي گيرد

ما بناهاي محكمي بوديم بولدزرها خرابمان كردند
بعد از آن،هر خرابه اي ما را با خودش اشتباه مي گيرد

به هواي قدم زدن در شهر خانه را گاه ترك مي گفتيم
گاه ديوار كوركورانه پشت قابي پناه مي گيرد

مهره هاي سياه مي آيند مهره هاي سفيد مي سوزند
سقف هر خانه ي سفيدي را آسماني سياه مي گيرد

لاك پشتي كه راهي درياست پيش پاي تو غرق خواهد شد
چمداني كه رفته قلب من است كه در آغاز راه مي گيرد

هر درختي كه بر زمين افتاد هر چه گنجشك بود را پر داد
خونبهاي درخت ها را باغ از من بي گناه مي گيرد

صبح امروز كاملا تلخ است مي توان چاي دم نكرد امروز
استكان را كه مي برم به دهان چاي هم طعم آه مي گيرد

حسین صفا

تورا می خواستم آنقدر که گل باغبانش را

تورا می خواستم آنقدر که گل باغبانش را
همان انداره که محکوم پای دار جانش را

پرم سالم تنم سالم...هوای پرزدن دارم
ولی شاهین تو گم کرده بی تو آسمانش را!

فقط حال من آواره را می فهمد آن مردی
که در یک صبح بم از او گرفته خانمانش را

چنان آشفته ام گویی گرفتارم به نفرین-
خدایی که نمی خواهد ببخشد بندگانش را

خریداری ندارد شعرم و جای تعجب نیست
چه می ماند از آن شاعر که گم کرد است آنش را؟

سید امید قدسی زاده

دست و پایی بسته،چشمی بی قرار آورده بود

دست و پایی بسته،چشمی بی قرار آورده بود
عشق مردی خسته را تا پای دار آورده بود

زندگی نه،در میان خاطراتش زنده بود
سختی یک عمر از او مرد بار آورده بود

تجربه میگفت که تقدیر با خود میبرد
آه عشقی را که روزی روزگار آورده بود

رفت کل باور یک مرد اما باز شکر
مرگ آمد... با خودش راه فرار آورده بود

تیتر فردای حوادث شد همین یک جمله که:
'عشق مردی خسته را تا پای دار آورده بود

سیدامید قدسی زاده

دارم سخنی با تو ، گفتن نتوانم

دارم سخنی با تو ، گفتن نتوانم
وین درد نهانسوز ، نهفتن نتوانم

تو گرم سخن گفتن و از جام نگاهت
من مست چنانم که شنفتن نتوانم

شادم به خیال تو ، چو مهتاب شبانگاه
گر دامن وصل تو گرفتن نتوانم

چون پرتو ماه آیم و چون سایۀ دیوار
گامی به سر کوی تو رفتن نتوانم

دور از تو من ِ سوخته در دامن شبها
چون شمع سحر یک مژه خفتن نتوانم

فریاد ز بی مهریت ای گل که در این باغ
چون غنچۀ پاییز ، شکفتن نتوانم

دارم سخنی با تو ، گفتن نتوانم
وین درد نهانسوز ، نهفتن نتوانم

 دکتر شفیعی کدکنی

نفسم گرفت از این شب در این حصار بشکن

نفسم گرفت از این شب در این حصار بشکن
در این حصار جادویی روزگار بشکن

چو شقایق از دل سنگ برآر رایت خون
به جنون صلابت صخره ی کوهسار بشکن

تو که ترجمان صبحی به ترنم و ترانه
لب زخم دیده بگشا، صف انتظار بشکن

زبرون کسی نیاید، چو به یاری تو این جا
تو ز خویشتن برون آ سپه تتار بشکن

شب غارت تتاران همه سو فکنده سایه
تو به آذرخشی این سایه دیوسار بشکن

سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی
تو خود آفتاب خود باش، طلسم کار بشکن

بسرای تا که هستی، که سرودنست بودن
به ترنمی دژ وحشت این دیار بشکن

دکتر شفیعی کدکنی

هرچه مردم ساده تر. حکامشان سفاک تر!

هرچه مردم ساده تر. حکامشان سفاک تر!
گرگ کمتر می درد . از گله ی چالاک تر!

سادگی ها . مانع آزادگی هامان شده ست
هرچه کوه و دره کمتر . نعره بی پژواک تر!

شستن مغز بشر . یا خوردن آن بدتر است!
کیست اکنون . عاقلان. درچشمتان ضحاک تر!!؟

ترس زاهد حاصل بالا نشستنهای اوست
ازسر منبر خدارا دیده وحشتناک تر!!

گرچه عریانی به چشم زاهدان بی قیدی است
هرچه طول جامه کمتر . باصفا تر پاک تر!!

دامنت را رنگ کن از باده زاهد. میشود-
-باغ پرگل تر . یقینا بی خس و خاشاک تر!

های یوسف ! روز محشر با گریبانت مناز
نیست از قلب پریشان زلیخا چاک تر!

حسین جنتی

با این همه میدان و خیابان چه بگویم؟

با این همه میدان و خیابان چه بگویم؟
با غربت مهمان کُش تهران چه بگویم؟

حرفِ دلِ من شعر و سکوت و سخنم، شرم
با این زن پتیاره ی عریان چه بگویم؟

از این یقه آزادیِ میلاد کراوات
بر اسکلتِ فتحعلیخان چه بگویم؟

از بُغضِ فراموشیِ «همت» به «مدرّس»
از «باکری» خسته به «چمران» چه بگویم؟

با دخترکِ فالفروشِ لبِ مترو
یا بیوه زنِ بچه به دندان چه بگویم؟

زن با غمِ شش عایله با من چه بگوید؟
من با شکمِ گشنه به ایمان چه بگویم؟

با او که گل آورده دم شیشه ی ماشین
با لذت این شرشر باران چه بگویم؟

دامانِ رها، موی پریشان، منِ شاعر
با خشمِ دو مامورِ مسلمان چه بگویم؟

تا خرخره شهری به لجن رفته و حالا
ماندم که به یک چاک گریبان چه بگویم؟!

مهدی فرجی

چه بود...جز خفه گی ،جز سکوت و بیم نبود

چه بود...جز خفه گی ،جز سکوت و بیم نبود
شبیه ِخانه ...ولی خانه ی قدیم نبود

میان برف ،پریدیم و سهممان چیزی
به جز نوازش شلیک مستقیم نبود

تگرگ میزد و طوفان گرفته بود ،اما
کسی به فکر دو گنجشک روی سیم نبود

کسی به گربه ی نزدیک ِ تُنگ ،فکر نکرد
کسی به یاد دو تا ماهی یتیم نبود...

تو را به گریه قسم :بازگرد...آن بوسه
برای آنکه خداحافظی کنیم ،نبود

من و تو دور شدیم و خدا نگاه نکرد
من و تو دور شدیم و خدا کریم نبود...

حامد ابرهیم پور

گاو ما در صف شیر آمد و ماما می کرد

گاو ما در صف شیر آمد و ماما می کرد
«وآنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد»

زاهدی سرخ شد و مایو ی گلدارش را
«طلب از گمشدگان لب دریا می کرد»

«مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش»
دوش را در دهنم کرد و تماشا می کرد

شیخ ما گفت نباید که خطایی بکنی
گرچه می گفت نباید، خودش اما می کرد

گشت ارشاد چرا بین هزاران مانکن
عمه ی پیر تو را هر دفعه پیدا می کرد

آن که هم می زد و بویی همه جا می پیچید
«جرمش این بود که اسرار هویدا می کرد»

صابر قدیمی

شب واپسین چه گویم؟ تو بگو چه کار کردم

شب واپسین چه گویم؟ تو بگو چه کار کردم
در کودکی خود را زدم و فرار کردم

نه کمندی و نه بندی! که من آینه به پیشت
نگذاشته، خودت را به خودت دچار کردم

من و تو چو رود و شاخه، شب سرنوشت برگیم
که تواش پیاده کردی و من اش سوار کردم

نه که نام پهلوانی به درون معرکه، نه
که صدای سکه گوید چه به خویش بار کردم

به هوای کم شدن بود،چو پولهای قلک
تو و خویش را اگر من همه شب شمار کردم

در بسته..کوچه خالی..که نوشت پیرمردی
به فرار ..باز خود را چه امیدوار کردم

سعید حیدری

تو می توانی دراین شعر به من غضب کرده باشی

تو می توانی دراین شعر به من غضب کرده باشی
برنجی از این تصاویر صریح و بی پرده باشی

نوشتن از تو چنین است گشودن روی یک زخم
به شرط آنکه درآن زخم نمک نپرورده باشی

تو کیستی ؟ فرض کن یک درخت تبریزی پیر
که می توانی خودت را هم از درون خورده باشی

تو بغض یک گرگ زخمی درون یک باغ وحشی
که لحظه ای بیشه ات را به خاطرآورده باشی

زمان تو را می فروشد و تو فقط می توانی
میان تحقیر بازار غرور یک برده باشی

شبیه یک دلقک پیر در این سوی پرده قه قه
و هق هق گریه ای هم در آنسوی پرده باشی

غروب پائیز زندان نشسته پشت دریچه
و خیره بر یک پرستو فراتر از نرده باشی

شبیه یک مرد عاشق به زندگی دل سپردی
هراسم اما از این است زمرگ دل برده باشی

تمام عمرت بجنگی سپس بخواهی بمیری
برای مردن هم اما نفس کم آورده باشی

تو می توانی بمیری، تو می توانی بمیری؟
تومی توانی ولی آه اگر تو هم مرده باشی...

صالح سجادی

دعا کردیم و هرشب ترس هامان بیشتر می شد

دعا کردیم و هرشب ترس هامان بیشتر می شد
دعا کردیم و گوش آسمان هربار کر می شد

من و تو در دهان زندگی، پا بسته جا ماندیم
دعا خواندیم و هربار این جهنم داغ تر می شد

من و تو هر کجای این زمینِ بسته می رفتیم
گذشته باز مثل سایه با ما همسفر می شد

من و تو چون عروسک های خیس پنبه ای بودیم
که هرشب سقفمان ازترس آتش شعله ور میشد

من و تو با دو قاشق چاله می کندیم درسلول
دو قاشق مانده تا پرواز ، زندانبان خبر می شد

من و تو حاصل رگبارهایی مقطعی بودیم
دوام تشنگی در ریشه هامان مستمر می شد

همیشه ربط استدلال هامان با رفاقت ها
دلیل خنده ی چاقوی تیزی در کمر می شد

میان چشم ِمان تنها دو فنجان آب باقی بود
که آن هم پشت سر، صرف وداعی مختصر می شد

نصیب ما تمام زندگی از بودن مادر
صدای خنده ی آرام گرگی پشت در می شد...

حامدابراهیم پور

از خستگی تمام تنم درد می کند

از خستگی تمام تنم درد می کند
اضلاع خسته ی بدنم درد می کند

روحم درست در بدنم جا نمی شود
جادکمه های پیرهنم درد می کند

در آینه ادای مرا در می آورد
در آینه منی که منم درد می کند

بغضی که مانده در دهنم چرک کرده است
حرفي که مانده در دهنم درد می کند

من ماندم و کویر و نسیمی که رفته است
پاهای بسته ی گونم درد می کند

این زندگی مجوز خود سوزی من است
پروانه های سوختنم درد می کند

تابوت خالی ام وطن موریانه هاست
نخ های کهنه ی کفنم درد می کند

معلوم نیست مرگ چرا دیر کرده است
معلوم نیست مرگ چرا دیر کرده است...

سعید حیدری ساوجی

نشست، طرح بریزد، جهان درست کند

نشست، طرح بریزد، جهان درست کند
زمین درست کند، آسمان درست کند

از این کمی بزند تا به آن اضافه کند
از این خراب کند، تا از آن درست کند

سرِکلافِ بد و خوب را گره بزند
برای چنگ زدن، ریسمان درست کند

خیال داشت که سنگ تمام بگذارد
که از خودش اثری جاودان درست کند

نگاه کرد، و هرجا که اشتباهی دید
سپرد، زلزله با یک تکان درست کند

به من رسید، سرم را پر از هیاهو کرد
که برزخی وسط ِجسم و جان درست کند

هزار پرسشِ مبهم به جان من انداخت
کـه موریانه‌ی شکّ و گمان درست کند

نمی‌توانم، دیگر چقدر صبر کنم
که باز، زلزله‌ای ناگهان درست کند

بچرخ، عقربه‌ی بمب ساعتی! بگذار
تمام مسأله‌ها را زمان، درست کند…

سعید حیدری ساوجی

دلم چقدر براي گناه تنگ شده

دلم چقدر براي گناه تنگ شده
براي شيطنتي گاه گاه تنگ شده

بدون آنكه بخواهم درستكار شدم
دلم براي كمي اشتباه تنگ شده

بدون جنگ و جدل در خودم اسير شدم
چقدر پيرهن راه راه تنگ شده

درآر پيرهنم را كه حجم اين گلدان
براي زندگي يك گياه تنگ شده

سر بزرگ كلاه بزرگ ميخواهد
سرم بزرگ شده يا كلاه تنگ شده ؟

سياست همه ي مهره ها خيانت بود
چقدر عرصه ي تصميم شاه تنگ شده

بيا و زندگي ام را سفيد ،بازي كن
دلم براي لباس سياه تنگ شده

سعید حیدری ساوجی

روی دستش، پسرش رفت، ولی قولش نه!

روی دستش، پسرش رفت، ولی قولش نه!
نیزه ها تا جگرش رفت، ولی قولش نه!

این چه خورشیدِ غریبی ست که با حالِ نزار،
پای نعشِ قمرش رفت، ولی قولش نه!

باغبانی‌ست عجب! آن که در آن دشتِ بلا،
به خزانی ثمرش رفت ، ولی قولش نه!

شیر مردی که در آن واقعه هفتاد و دو بار،
دستِ غم بر کمرش رفت، ولی قولش نه!

جان من برخیِ "آن مرد" که در شط فرات،
تیر در چشمِ ترش رفت، ولی قولش نه!

هر طرف می‌نگری نامِ حسین است و حسین،
ای دمش گرم!! سرش رفت، ولی قولش نه!

حسین جنتی

خالی شدم از زندگی، از هرچه پایان داشت

خالی شدم از زندگی، از هرچه پایان داشت
حسی شبیه آنچه که یک جسم ِ بی جان داشت

می آمد و با هرقدم عطر تو می پیچید
لعنت به شهری که پس از تو باز باران داشت!

با حال آن روزم میان خاطرات تو ،
باران نمی بارید... ، اگر یک ذره وجدان داشت!

میشد بگیری دست من را قبل از افتادن
اما نشد..تا من بفهمم عشق تاوان داشت

میشد ببندی زخم من را قبل جان دادن
افسوس... من را کشت آن دردی که درمان داشت!

من مرده بودم! مرگ با من زندگی می کرد
من مرده بودم.. مرگ در رگ هام جریان داشت

وقتی که برگشتی به من، در شهر پرکردند:
برگشتن جان پس به جسمی مرده ، امکان داشت

رویاباقری

صبر کن، آرام، کم کم آشنا هم می شویم

صبر کن، آرام، کم کم آشنا هم می شویم
عده ای قبلاً شدند و ما دو تا هم می شویم

مثل هر کاری از اول سخت می گیریم و بعد –
ساده در آغوش یکدیگر رها هم می شویم

شرم، چیزی دست و پاگیر است و وقت ما کم است
پس به مقدار ضرورت بی حیا هم می شویم

گرچه عمری سربزیری خصلت ما بوده است
هر کجا لازم شود سر به هوا هم می شویم

دیر یا زود آتش هر عشق می خوابد، کمی -
صبر کن، نسبت به هم بی اعتنا هم می شویم

از همان راهی که می آییم؛ برخواهیم گشت
بعد از آن با سادگی از هم جدا هم می شویم

اصغر عظیمی مهر

کجاست جای تو در جمله زمان؟ که هنوز ...

کجاست جای تو در جمله زمان؟ که هنوز ...
که پیش از این؟ که هم‌اکنون؟ که بعد از آن؟ که هنوز؟

و با چه قید بگویم که دوستت دارم؟
که تا ابد؟ که همیشه؟ که جاودان؟ که هنوز؟

چقدر دلخورم از این جهان‌ِ بی‌موعود
از این زمین که پیاپی ... از آسمان که هنوز...

جهان سه نقطه پوچی است خالی از نامت
پر از «همیشه همین ‌طور»، از «همان که هنوز»

ولی تو «حتماً»ی و اتفاق می‌افتی
ولی تو «باید»ی، ای حس ناگهان! که هنوز ...

در آستان جهان ایستاده چون خورشید
همان که می‌دهد از ابرها نشان که هنوز ...

شکسته ساعت و تقویم پاره‌پاره شده
به جست‌و‌جوی کسی آن سوی زمان، که هنوز

سؤال می‌کنم از تو: هنوز منتظری؟
تو غنچه می‌کنی این بار هم دهان، که: هنوز

محمد سعید میرزایی

یک اسم، یادگار کسی که تو نیستی

یک اسم، یادگار کسی که تو نیستی
اسمی به اعتبار کسی که تو نیستی

زندان – هزار و سیصد و پنجاه و پنج – مرد
عکس شماره‌دار کسی که تو نیستی

در پارک، صندلی کنار تو خالی است
در فکر او، کنار کسی که «تو» نیستی

مرد مچاله – ساعت بیهوده – شهر گیج
یک زن، در انتظار کسی که تو نیستی...

تو مرده‌ای و چند بلوک آن‌طرف‌تری
او رفته بر مزار کسی که تو نیستی

نفرین به روزگار تو که نیستی کسی!
نفرین به روزگار کسی که تو نیستی!

محمد سعید میرزایی

باران که می گیرد به هم می ریزد اعصابم

باران که می گیرد به هم می ریزد اعصابم
تقصیر باران نیست...می گویند: بی تابم...!

گاهی تو را آنقدر می خواهم به تنهایی
طوری که حتی بودنم را بر نمی تابم

هر صبح،بی صبحانه از خود می زنم بیرون
هرشب کنار سفره،بُق کرده ست بشقابم

بی تو تمام پارک های شهر را تا عصر
می گردم و انگار دستی می دهد تابم

شب ها که پیشم نیستی...خوابم نمی گیرد
وقتی نمی بوسی مرا...با "قرص" می خوابم...!

اصغرمعاذی

کسی با"موج" موهایت "کنار" آمد به غیر از من؟

کسی با"موج" موهایت "کنار" آمد به غیر از من؟
کسی با هستی اش پای قمار آمد به غیر از من؟

کدامین سنگدل فکر شکار افتاد غیر از تو؟
کدام آهو به میدان شکار آمد به غیر از من؟

تمام شهر در جشن "تماشا"ی تو حاضر شد
تمام شهر آن شب در شمار آمد به غیر از من

برایت دستمال کاغذی بودم،ولی آیا
کسی در لحظه ی بغضت به کار آمد به غیر از من؟

مرا از"جمع" خاطرخواه ها"منها" کن ای "حوا"
تو را کافیست "آدم" هرچه بار آمد به غیر از من

حسین زحمتکش

حنجره ها روزه ی سکوت گرفتند

حنجره ها روزه ی سکوت گرفتند
پنجره ها تار عنکبوت گرفتند

عقده ی فریاد بود و بغض گلوگیر
بهت فصیح مرا سکوت گرفتند

نعره زدم عاشقان گرسنه ی مرگند
درد مرا قوت لایموت گرفتند

چون پر پروانه تا که دست گشودم
دست مرا لحظه ی قنوت گرفتند

خط خطا بر سرود صبح کشیدند
روشنی صفحه را خطوط گرفتند"

قیصر امین پور

اینک این من : سر به سودای پریشانی نهاده

اینک این من : سر به سودای پریشانی نهاده
داغ نامت را نشان کرده ٬ به پیشانی نهاده

گریه ام را می خورم زیرا که می ترسم ز باران
مثل برجی خسته ٬ برجی رو به ویرانی نهاده

از هراس گم شدن در گیسویت با دل چه گویم ؟
با دل ــ این گستاخ پا در راه ظلمانی نهاده ــ

تا که بیدارش کند ٬ کی ؟ بخت من اکنون که خواب است ٬
سر به بالین شبی تاریک و طولانی نهاده

ذرّه ‌ذرّه می روم تحلیل ٬ سنگ ساحلم من
خویش را در معرض امواج توفانی نهاده

شاعرم من یا تو ؟ ای چشمان تو امضای خود را
پای هر یک زین غزل های سلیمانی نهاده

حسین منزوی