در برکۀ من هیچ شبی ماه نبود

در برکۀ من هیچ شبی ماه نبود
از بخت بدم هیچکس آگاه نبود

حالا شده ام کافر و بی دین اما
این دل بخدا قبلِ تو گمراه نبود

گفتی بروم آه که شرمنده شدم
من خواستم اما بخدا راه نبود!

من باخته بودم به "اگر"ها نه به تو
می بُردم "اگر" رابطه کوتاه نبود

هرگز نکنم شکوه ولی آه خدا
این زندگی آن عالم دلخواه نبود!

سید امید قدسی زاده

آه من از مرگ می ترسم ولی از بی تو بودن بیشتر

آه من از مرگ می ترسم ولی از بی تو بودن بیشتر
هر دو ضربه می خوریم از اشتباه تو ولی من بیشتر

رفتنت چیز عجیبی نیست تقدیر است آه , مثل اینکه
از خیانت دیدن من دوست خوشحال است و دشمن بیشتر

رفتی و قبل اش تمام حرف هایت را زدی,قلبم شکست
درد دارد رفتن یک عشق اما دل شکستن بیشتر

بغض دارم بغض و این اصلن مهم نیست,چرا که بعد تو-
روح مایل بود به رفتن از این دنیا و...این تن بیشتر

بعد تو غم پشت این صورت نشد پنهان و من رسوا شدم
مادرم فهمید غمگینم...ولی سیگار بهمن بیشتر

سید امید قدسی زاده

گاهی 'چرا'های زیادی ذهن را درگیر خواهد کرد

گاهی 'چرا'های زیادی ذهن را درگیر خواهد کرد
یک عکس یا یک خاطره صد سال ما را پیر خواهد کرد

من مطمئن بودم کسی یک روز می آید وَ این'من'را
از عشق از این زندگی از شعر حتی سیر خواهد کرد

من عابری تنها و عشقِ تو همان راننده ی مستی-
که در شبی برفی مرا در یک اتوبان زیر خواهد کرد

سخت است اما باید این را...آه باور کرد که روزی
آن کس که دنیای تو بوده....او تو را دلگیر خواهد کرد

با خویش می گویم که آخر تا کجا؟ تا کی؟ چرا؟...افسوس-
گاهی 'چرا'های زیادی ذهن را درگیر خواهد کرد!

سید امید قدسی زاده

به قدر بی قراری هام صحبت داشتم بانو

به قدر بی قراری هام صحبت داشتم بانو
ولی در سینه یک دنیا شکایت کاشتم بانو

کنارم بودی و یک عمر دنبال تو می گشتم
و شاید رفته بودی،من چنین پنداشتم بانو

محبت کاشتم در قلب تو، هرگز نفهمیدم
چرا آخر خیانت جای آن برداشتم بانو

تو رویای بزرگی داشتی در سر،حلالم کن
اگر من سد راهت بودم و نگذاشتم بانو...

منی که عشق را آسان گرفتم سخت بی تابم
که از اول "غلط بود آنچه می پنداشتم" بانو

سید امید قدسی زاده

می نویسم استعفا

می نویسم استعفا
و مدیر دستی ست که امضا می کند
به مرخصی رفته ست میز
به دیدن دوست هایش که چوب بر بوده اند
به دیدن کشوری که سبز بود
و وقتی برق ها رفت
اره ها ،پرچمش را بر دوش می کشیدند
می نویسم خانه
و با چهار حرف خالی ش
پیراهنم سیاه می شود
جدول را به کناری می اندازم
و ماشینی در پارکینگ ،خواب خیابان را زیر می گیرد
حالم خوب نیست
و از برج مراقبت
هواپیمایی درخواست نشستن دارد
حالم خوب نیست
و سرفه ام را دکتر در شربتی آرام می کند
بشقاب را سمت میز می چرخانم
از ماهواره تصویر کودکان آفریقایی پخش می شود
از ماهواره سلاح هایی که سرد و گرم روزگار را کشیده اند
ازماهواره زنی بلوند به دور میله می چرخد
می چرخد
می چرخد
دنیا دور سرم می چرخد
می نویسم تنهایی
و هرروز چند نفر به جمعیت جهان اضافه می شود

الهام گردی

باغ فیلم کوتاهی بود

باغ فیلم کوتاهی بود
که با عصای پدریزرگ اکران می شد
من اما تماشاچی خوبی نبودم فکر می کردم پرتقال ، سرطان خون دارد
درخت ها شیمیایی شده اند
و انگور ، داروی بیهوشی خوردهفکر می کردم
در اتاق عمل ، می شود انار را به قلب مادربزرگ پیوند زد
تا با انگشت هایش یاقوت دوخته شود
اما محصول بیمارستان سپید است سپید
مثل برفی که شب گذشته باریده بود
و امروز گوشه ی حیاط را لکه دار کرده
مثل تنبلی ملافه ها
در تختخوابی دونفره
که خواب را سنگین می کند
بیدارم کن از این بیداری
در وانتی که به شهر می رود
با صندوقی که میوه ها ، به او رأی داده اند
و گوش کن به صدای برف پاک کن
که گریه ی بهار را دست می زند .

 الهام گردی

دست نجار است

دست نجار است
که صندلی را تکان می دهد
وگرنه درخت ها
از مهاجرت خوششان نمی آمد
خوششان نمی آمد
به آنها بگوییم
«میز
صندلی
کمد »

الهام گردی

کشوری شده ام

کشوری شده ام
که جمعیتش را فراموش کرده است

من در خاور دوردست هایت
من در خاور نزدیک پلک هایت
من در خاور میانه ی قلبت
تروریستی ناشی بودم
که تنها دکمه های کوچکی را منهدم کرد
و با صدای انفجار
پیراهن تو را به گروگان گرفت

الهام گردی

سهم های زیادی دارد

سهم های زیادی دارد
و در هر سهمی
جنازه های زیادی را به گرو گذاشته است
باید روسری ام را جلو بیاورم
این را برادری می گوید
که برادرهایش را
برای گرفتن سهم هایش
به جبهه فرستاده بود!

الهام گردی

دنبال کی می گردی

دنبال کی می گردی
عشق تو روبروته
هر چی دلت خواست بگو
چه موقع سکوته؟!

این روزا فرصت کمه
پیش اومد از دست نده
وقتش اگه بگذره
واسه دو تامون بده

چیزی نگفتی اما
یک چیزایی فهمیدم
با یه سوال شروع کن
جوابتُ من میدم

دارم میام پا به پات
این پا و اون پا نکن
تکلیف تو معلومه
امروز و فردا نکن

شانس در هر خونه رو
فقط یه بار می زنه
ببین حالام اومده و
وایساده جار می زنه

در رو اگه واکنی
خودش میاد تو خونه
خوب تا کنی قول میدم
کاری کنم بمونه

دل تو دلم نیست به خاطر تو
دل تو دلت نیست به خاطر من
از چی می ترسی هواتو دارم
به من نگا کن حرفتو بزن

افشین یداللهی

تا آخر عمر درگير من خَواهي بود و تظاهر مي کني که نيستي

تا آخر عمر
درگير من خَواهي بود
و تظاهر مي کني که نيستي
مقايسه تو را
از پا در خواهد آورد
من
مي دانم به کجاي قلبت
شليک کرده ام
تو
ديگر
خوب نخواهي شد

افشین یداللهی

شايد ديگر هيچوقت حرف نزنم

شايد
ديگر
هيچوقت حرف نزنم
اگر
امکانِ در آغوش کشيدنت را داشته باشم

افشین یداللهی

خدا ما رو برای هم نمی‌خواست

خدا ما رو برای هم نمی‌خواست
فقط می‌خواست همو فهمیده باشیم
بدونیم نیمه‌ی ما مال ما نیست
فقط خواست نیمه مونو دیده باشیم

تموم لحظه های این تب تلخ
خدا از حسرت ما با خبر بود
خودش ما رو برای هم نمی‌خواست
خودت دیدی دعامون بی‌اثر بود

چه سخته مال هم باشیم و بی‌هم
می‌بینم میری و می‌بینی میرم
تو وقتی هستی اما دوری از من
نه میشه زنده باشم نه بمیرم

نمیگم دلخور از تقدیرم اما
تو میدونی چقدر دلگیره این عشق
فقط چون دیر باید می‌رسیدیم
داره رو دست ما می‌میره این عشق

افشین یداللهی

میشه خدا رو حس کرد تو لحظه‌های ساده

میشه خدا رو حس کرد تو لحظه‌های ساده
تو اضطراب عشق و گناه بی‌اراده

بی‌عشق عمر آدم بی‌اعتقاد می‌ره
هفتاد سال عبادت یک شب به باد می‌ره

وقتی که عشق آخر تصمیمش‌و بگیره
کاری نداره زوده یا حتی خیلی دیره

ترسیده بودم از عشق، عاشق‌تر از همیشه
هر چی محال می‌شد، با عشق داره میشه

عاشق نباشه آدم حتی خدا غریبه‌س
از لحظه‌های حوا، هوا می‌مونه و بس

نترس اگر دل تو از خواب کهنه پاشه
شاید خدا قصه‌تو از نو نوشته باشه

افشین یداللهی

خسته‌تر از صدای من، گریه‌ی بی‌صدای تو

خسته‌تر از صدای من، گریه‌ی بی‌صدای تو
حیف که مانده پیش من، خاطره‌ات به جای تو

رفتی و آشنای تو، بی‌تو غریب ماند و بس
قلب شکسته‌اش ولی پاک و نجیب ماند و بس

طعنه به ماجرا بزن، اسم مرا صدا بزن
قلب مرا ستاره کن، دل به ستاره‌ها بزن

تکیه به شانه‌ام بده، دل به ترانه‌ام بده
راوی آوارگی‌ام، راه به خانه‌ام بده

یک‌سره فتح می‌شوم، با تو اگر خطر کنم
سایه‌ی عشق می‌شوم، با تو اگر سفر کنم

شب‌شکن صد آینه با شب من چه می‌کنی؟
این همه نور داری و صحبت سایه می‌کنی

وقت غروب آرزو بهت مرا نظاره کن
با تو طلوع می‌کنم ولوله‌ای دوباره کن

با تو چه فرق می‌کند زنده و مرده بودنم
کاش خجل نباشم از زخم نخورده بودنم

افشین یداللهی

غروبم مرگ ِ رو دوشم

غروبم مرگ ِ رو دوشم
طلوعم کن تو میتونی
تمومم سایه می پوشم
شروعم کن تو میتونی

شدم خورشید غرق ِ خون
میون مغرب دریا
من ُ با چشمای بازت
ببر تا مشرق رویا

دلم با هر تپش با هر
شکستن داره می فهمه
که هر اندازه خوبه عشق
همون اندازه بی رحمه

چه راه هایی که رفتم تا
بفهمم جز تو راهی نیست
خلاصم کن از عشقایی
که گاهی هست و گاهی نیست

تو خوب سوختن ُ میشناسی
سکوت ُ از اونم بهتر
من آتیشم یه کاری کن
نمومنم زیر خاکستر

میخوام مثل همون روزا
که بارون بود و ابریشم
دوباره تو حریر تو
مثل چشمات ابری شم

افشین یداللهی

کدوم خواستن ، کدوم جون ، کدوم عشق

کدوم خواستن ، کدوم جون ، کدوم عشق
شاید خیلی از این حرفا دروغه
تا وقتی با همیم از عشق می گیم
نباشیم قولمون حتی دروغه

از این عشقایی که زنجیر میشه
هوس هایی که دامن گیر میشه
میترسم چون دلم بی اعتماده
به احساسی که بی تاثیر میشه

نه اینکه عاشقی حال خوشی نیس
نه اینکه زندگی بی عشق میشه
فقط کاش بین این حسای مبهم
بفهمم آخرش چی عشق میشه ؟!

مث حرفی که نگاهی نمیگفته و میگفته
اتفاقیه که گاهی نمیفته و میفته
حس یخ زدن تو آتیش حال سوختن تو سرما
تو بیداری یه خیالِ یه حقیقته تو رویا

تو فکر عشق نیستیم و پیداش میشه
ولی وقتی که باید باشه میره
به حال و روز ما کاری نداره
همیشه یا براش زوده یا دیره

افشین یداللهی

دربین غم های عالم،من یک غمِ خود پسندم

دربین غم های عالم،من یک غمِ خود پسندم
زاغِ زیادی سیاهم ، کاجِ زیادی بلندم

یک حسّ خیلی بنفشم، طوفانی از آذرخشم
بگذار امشب ببارم، نگذار در خود بگندم

در برف دی آمدم من،سرمای بیش از حدم من
کفشی ندارم بپوشم، شالی ندارم ببندم

دلقک شو! دیوانگی کن! اصلا بیا لودگی کن!
از خود ادا در بیاور!حرفی بزن تا بخندم

اعظم سعادتمند

بگیر از دل دیوان شمس فال مرا

بگیر از دل دیوان شمس فال مرا
که حس کنی مگر این بار شور وحال مرا

کویر و تشنگی و پلّه های آب انبار
ببر به خاطره ها کاسه ی سفال مرا

اگر صدای دُهُل از سر محلّه گذشت
تکان-تکان بده با رقص،دستمال مرا

هنوز در دل من مانده عشق کاغذ باد
میان باد ببین روح خردسال مرا

تمام شب بنشین، شعرعاشقانه بگو
به ماه خیره شو،از سر نَبَر خیال مرا

من اتّفاق می افتم دوباره در دل تو
بگو حساب کند عشق احتمال مرا

اعظم سعادتمند

به هم گره زده¬‌ام بال¬‌های روسری‌¬ام را

به هم گره زده¬‌ام بال¬‌های روسری‌¬ام را
ببین چگونه به رخ می¬‌کشم کبوتری¬‌ام را

اشاره‌¬ای است به مشقی که عاشقانه نوشتم
اگر نشسته‌¬ام انگشت‌های جوهری¬‌ام را

به هفت سالگی‌¬ام می‌¬دوم که سیر بگریم
به این بهانه که پیدا نمی¬‌کنم پری‌¬ام را

کجاست باغچه¬‌ام تا به جای دانه بریزم
به خاک سوخته‌¬اش اشک¬‌های مرمری‌¬ام را

وبا مداد گلی بوسه می¬‌کشم به لبانم
که بیست می¬‌دهد آموزگار دلبری¬‌ام را

عروسکی که دلم را گرفته بود به بازی
قبول می¬‌کند آیا دوباره مادری‌¬ام را

فقط تو شاهدی ای باد و کوچه‌ای که دویدم
خدا نکرده پدر نشنود سبکسری¬‌ام را

اعظم سعادتمند

عمری مواظبم که مبادا خطا کنم

عمری مواظبم که مبادا خطا کنم
تیری که بر هدف ننشیند رها کنم

دوری کن از نگاه من این عشق مسری است
شاید تو را به درد خودم مبتلا کنم

آغوش توست ، خانه ی موروثی ام ولی
کو آن جسارتی که چنین ادعا کنم

هر چند ناشیانه فقط دست و پا زدم
می خواستم که در دل دریا شنا کنم

می گیرمت نهنگ من از دست آبها
تا برتری به کشور صیاد ها کنم

اعظم سعادتمند

به دنبال کسی در این خیابانها نمی گردم

به دنبال کسی در این خیابانها نمی گردم
فقط این قدر می دانم که دراین شهر ولگردم

دلم راضی نشد از خواب خوش بیدارشان سازم
اگر هرگز به دنیا کودکانم را نیاوردم

زمانی فکر می کردم یکی از فیلسوفانم
چه کار خنده داری می نشستم فکر می کردم

چه باید کرد با یک روح سرماخورده در باران
چقدر از زندگی از عشق حتی شعر دلسردم

برایم نسخه ای با سادگی از دود می پیچی
که بهتر می شود با آتش سیگار سردردم!

که گفتی!می توانی پا به پایم دربه در باشی!
ولی من با کسی غیر از خودم دیگر نمی گردم

اعظم سعادتمند

گفتی چه دارد چشم هایت جز سیاهی

گفتی چه دارد چشم هایت جز سیاهی
یادت می آید شعر خواندم از پناهی

گفتم اگر با من می آیی چتر بردار
بی اعتبار است این هوای مهرماهی

من خانه ات هستم چه می خواهی عزیزم
از این مسافرخانه های بین راهی

گفتی بیا حرفی بگوییم از سر عشق
گفتم فدایت می شوم گفتی الهی..

اعظم سعادتمند

می توانی که فریبم بدهی با نظری
پنجه‌ انداخته‌ای سوی شکار دگری

آه، دیوانه ی آن لحظه ی چشمان توام
که پلنگانه به قربانی خود می‌نگری

آنچنان رد شو که آشفته کنی موی مرا
ای که آسوده دل از بیشه ی من می‌گذری

مرهمی بهتر از این نیست که زخمم بزنی
عشق، آماده بکن خنجر برنده تری

هیمه بر هیمه‌ ی این آتش سوزنده بریز
تا از آن جنگل انبوه نماند اثری

نکند بوی تو را باد به هر جا ببرد
خوش ندارم دل هر رهگذری را ببری

اعظم سعادتمند

من و هراس سقوط از فراز جاذبه‌ها

من و هراس سقوط از فراز جاذبه‌ها
که راه می‌روم از روی تیزی لبه‌ها

شنیدنی‌ست کشیشی که اعتراف کند
شنیدنی‌تر از آن اعتراف راهبه‌ها

مرا به قطب خودت قطب عشق می‌بردی
مخالف جهت بادها و عقربه‌ها

حساب کردم از این عشق سودها ببرم
غلط از آب درآمد ولی محاسبه‌ها

و اعتماد به عشق‌ات نتیجه‌اش این شد
زنی رها شده ام در هجوم شائبه ها

اعظم سعادتمند

قفلی شکست و در شب زندانم آمدی

قفلی شکست و در شب زندانم آمدی
از عمق شعرهای پریشانم آمدی

شوقت درون سینه ی من بود سالها
آغوش بازکردی و در جانم آمدی

بغضم گرفته بود و خیابان ادامه داشت
در بی قراری شب بارانم آمدی

پاییز، پشت پنجره ام قد کشیده بود
مثل بهار، تا لبِ ایوانم آمدی

این عطر شمعدانی من نیست...بوی توست
انگار تا حوالی گلدانم آمدی

نزدیکِ صبح، بالش من،خیس اشک بود
شاید کنار بستر عریانم آمدی

انگار سالهاست کنارم نشسته ای
هرچند سالهاست که می دانم آمدی...

اصغر معاذی

غمت از کودکی هم بازی دنیای من بوده

غمت از کودکی هم بازی دنیای من بوده
خیالت سالها هم صحبت شب های من بوده

هنوز آن شب نشینی های روشن خوب یادم هست
که موهای تو طولانی ترین یلدای من بوده

کنار تو دلم چون موج هی می رفت و می آمد
هوای چشم هایت ساحل و دریای من بوده

دلم خوش بود از این که دست هایت دوستم دارند
خیالم جمع...آغوشت اگر منهای من بوده

سر و سرّی اگر بوده ست...روی شانه های من
اگر یک لحظه خوابت بُرده روی پای من بوده...

و ازآن سال ها این سینه ام جای کسی جز تو
اگر بوده ست تنها این دل تنهای من بوده

نمی دانم کجا با گریه هایم می پری از خواب!؟
دلت از غصه ها خالی...که روزی جای من بوده
#
اگرچه "خان چُبان"* قصه ات بودم...نفهمیدم
که خاتونی که دل بر آب زد "سارا"ی من بوده...!

اصغر معاذی

آمدی...پنجره ای رو به جهانم دادی

آمدی...پنجره ای رو به جهانم دادی
ماه را در شبِ این خانه نشانم دادی

چشمهایم را از پشت گرفتی ناگاه
نَفَسم را بند آوردی و جانم دادی

جان به لب آمد و اسم تو نیامد به زبان
تا به شیرینیِ یک بوسه دهانم دادی

از گُلِ پیرهنت، چوب لباسی گُل داد
در رگِ خانه دویدی ...هیجانم دادی

در خودم ریخته بودم غمِ دریاها را
چشمه ام کردی و از خود جریانم دادی

سر به زانوی تو خالی شدم از آن همه بغض
مثل یک خوشه ی انگور،تکانم دادی

شوقِ این جانِ به تنگ آمده،آغوشِ تو بود
آن چه می خواستم از عشق،همانم دادی

تو در این خانه ی بی پنجره، "صبح" آوردی
روشنم کردی و از مرگ، امانم دادی...!

اصغر معاذی

هرچند پیش روی تو غرق خجالتند

هرچند پیش روی تو غرق خجالتند
چشمان این غریبه فقط با تو راحتند

بانو...به بی قراری شاعر ببخش اگر
این شعرها به حضرت چشمت جسارتند

آغوشت آشیانه ی گرم کبوتران
لبخندهات...حس نجیب زیارتند

دور از نگاه سرد جهان...دست های من
با بافه های موی تو سرگرم خلوتند

دنیا سکوت های مرا ساده فکر کرد
از حرف دل پُرند...اگر بی شکایتند

بی خواب کوچه گردی و بدخوابی ام نباش
دلشوره های هرشبم از روی عادتند

هی کوچه...کوچه...کوچه...به پایان نمی رسم
شب های سرد و ابری من بی نهایتند...!

اصغر معاذی

غروب...زمزمه ای با ترانه های قدیمی

غروب...زمزمه ای با ترانه های قدیمی
غمی به وسعت ایوان خانه های قدیمی

سکوت ساده ی عکسی شکسته می کشد آرام
مرا به گوشه ای از عاشقانه های قدیمی

صدای گرم بنان…یاکریم های جوان را
نشانده است در آغوش لانه های قدیمی

هوای چادر مادر بزرگ و جای تو خالی...
که باز گریه کنم با بهانه های قدیمی

مگر به یاد تو امشب...غبار آینه ام را
به بادها بسپارند شانه های قدیمی

هوای تلخ اتاق و غمی که می وزد از دور
و عشق تازه تری با ترانه های قدیمی...!

اصغر معاذی