شب واپسین چه گویم؟ تو بگو چه کار کردم
در کودکی خود را زدم و فرار کردم

نه کمندی و نه بندی! که من آینه به پیشت
نگذاشته، خودت را به خودت دچار کردم

من و تو چو رود و شاخه، شب سرنوشت برگیم
که تواش پیاده کردی و من اش سوار کردم

نه که نام پهلوانی به درون معرکه، نه
که صدای سکه گوید چه به خویش بار کردم

به هوای کم شدن بود،چو پولهای قلک
تو و خویش را اگر من همه شب شمار کردم

در بسته..کوچه خالی..که نوشت پیرمردی
به فرار ..باز خود را چه امیدوار کردم

سعید حیدری