تورا می خواستم آنقدر که گل باغبانش را
همان انداره که محکوم پای دار جانش را

پرم سالم تنم سالم...هوای پرزدن دارم
ولی شاهین تو گم کرده بی تو آسمانش را!

فقط حال من آواره را می فهمد آن مردی
که در یک صبح بم از او گرفته خانمانش را

چنان آشفته ام گویی گرفتارم به نفرین-
خدایی که نمی خواهد ببخشد بندگانش را

خریداری ندارد شعرم و جای تعجب نیست
چه می ماند از آن شاعر که گم کرد است آنش را؟

سید امید قدسی زاده